تنهایی باران

------------------------------------------

 

از عجایب سیگار همین بس که آتشش آرامت میکند در برابر کسی که دلت را آتش زده . . . !

 

دوشنبه شانزدهم تیر 1393| 18:8 |باران| |

حماقت چیست…؟
این که من....

تو را…

با تمام بدی هایی که در حقم میکنی…!!

هنوز...

دوست دارم

 

دوشنبه شانزدهم تیر 1393| 18:4 |باران| |

 

اگه یه روز یکی دلتـو شکست صداشـو درنیار ...
یه روز دلش میشکنه .... .... .... .. . صــداش درمیاد ! !

 

یکشنبه پانزدهم تیر 1393| 17:46 |باران| |

میخواهی از حالم  باخبر شوی؟


از کجایش برایت بگویم 
ازروز اول که عاشق لبخندت شدم 
از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد 
 تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد      
ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویسم 
از دلتنگیهای عاشقانه ای که درانتظارلعنتی ریشه کرده اند 
ازسیل اشک شبانه ام که خرابی روح وجانم را هرشب به رخم می کشد
از عشقم 
از احساس بتاراج رفته ام 
میخواهی بدانی حال و روز غرورم را که خورد و شکسته شده است 
می خواهی بدانی ازغم درویت چگونه هرروز هرشب به دنیا و به زمین و به روزگارلعنت می فرستم 
می خواهی بدانی که دوباره بیکس و تنها با کوله باری ازخاطراتت چگونه سرمی کنم 
اما نگران ما نباش حال همه ما خوب است
تو مراقب خودت دروغهای زیبایت تمام  نامردیهایی که درحقم کردی باش        
  نمیدانم کی
نمیدانم کجا
اما جایی گریبانت را تمام این ناجوانمردیهایت خواهد گرفت                    
آن روز مرا بیاد خواهی آورد


تا آن روز خوش باش ... ‎

 

 

یکشنبه پانزدهم تیر 1393| 17:41 |باران| |

هربامداد با طلوع دوباره خورشید 
چشمانم را به روی زمین بازمیکنم
بی تو با یادتو 
درانتظارطلوع چشمانت 
به آینده چشم می دوزم
خورشیدمن طلوعت آغاز خوشبختی است
طلوع کن

 

 

این عکسهای لعنتی
پوشیده شده اند ازیادتو
لحظه لحظه خاطراتت را زنده میکنند
این عکسهای لعنتی
پرشده اند ازچشمانت، نگاهت 
وبازاین احساس لعنتی 
چشمانت ،چشمانم را ازاشک پرمیکند
وباهرنگاه دلم برای عطرتنت تنگ ترمی شود
دیوانه می شوم
عکسهارا در دنج ترین پستوی خانه پنهان میکنم
کاش دیگرجایشان را پیدا نکنم
کاش دیگرخاطراتت ازذهنم پاک شود
کاش دیگربه امید آمدنت هرروزچشم به درندوزم 
خوب من ،من هنوز منتظرم 

 

 

یکشنبه پانزدهم تیر 1393| 17:31 |باران| |

شاید روزی دیگر تمام ناجوانمردیهایت را درقطره قطره های اشکم به دست فراموشی بسپارم
نمیدانم شاید روزی دیگر ازتو ازیادت ازتمام خاطراتت همچون بادی رها ، آزاد شوم 
اما این را میدانم ازتمام آنهایی که ظلم هایت را نامردیهایت را دیدند 
تنهاییم را حس کردند 
وهرروز درچشمانم خیره حکم زندانم را تایید میکنند نخواهم گذشت  
روزی بی هیچ احساسی ازتک تکشان خواهم پرسید چگونه به تمام ظلمهایی که به چشم دیدید مهر نبودن زدید و به کدامین گناه حکمم را صادرکردید

 

چهارشنبه یازدهم تیر 1393| 18:4 |باران| |

تو میروی بی خداحافظی


ومن همچنان درانتظارپاسخ این سوال


به کدامین گناه مرا تنها گذاشت و رفت

 

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393| 16:13 |باران| |

 

گاهی اوقات . . . !

 

حسرت تکرار یک لحظه ،

 

دیوانه کننده ترین حس دنیاست ...

 

 

 

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393| 15:24 |باران| |

اگر می دانستی،

برای \"دو دقیقه\" شنیدن ِ صدایت چه ها میکنم !!

خودت که هیچ ...

دقیقه ها هم شرمنده میشدند.....

 

 

 

اینکه دوستم داشته باشی مثل این است که
عابری در پیاده رو ناگهان در آغوشم بگیرد
همین قدر بعید…همین قدر ممکن...

نه سیگار می کشم
نه مستم
نه اهل دود و قرص و خماریم
من دچار تو شده ام
و تو
بی خاصیت ترین چیزی هستی که می توان عاشقش بود

چقدر کم توقع شده ام ،

 نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را ؛

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست ،

مرا به آرامش می رساند حتی اصطحکاک سایه هایمان کافیست !

 

چه حریصانه مرا بوسیدی

و چه وحشیانه رختم را دریدی

و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم

اما کاش میفهمیدی که زن

تا عاشق نباشد

نمی بوسد …

نمی بوید …


و تسلیم نمی کند رویاهای عریانیش را .....

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393| 8:53 |باران| |

 

دلتنگم

تنها دلتنگ یک نفر

روزها رو می شمارم

پس کی این دوری پایان می پذیرد؟

کی؟

تمام وجودم او را میخواهد

فقط وفقط او را

ومن چقدر دور شده ام از خودم

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393| 20:24 |باران| |

دلم نه دروغهای قشنگ میخواهد نه ادعاهای بزرگ و نه بزرگ های پرادعا! دلم یک کافه دنج میخواهد; یک فنجان قهوه تلخ و یک دوست…که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد! به همین سادگی…!

 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393| 20:11 |باران| |

خانه تکانی میکنم دلم را ‎
تمام خاطراتت را ‎
تمام خواستنت ‎
تمام یادگاریهایت را ‎
ازقلبم ازذهنم ازاحساسم بیرون میکنم ‎
پاک پاک می شوم ‎
عاری ازتمام تمام تو‎
سبک می شوم ‎
آرام ، ساکت ،‌باوقار‎
روی مبل مینشینم‎
انگار دیگرنیستی ‎
به تلویزیون روشن خیره می شوم‎
جزتو نه چیزی میبنیم نه چیزی می شنوم‎
تمام من ازتو سرشاراست ‎
تمام خاطراتت برگشته اند‎
قلبم سرشارازعشقت ‎
به سختی میتپد ‎
وبازاین سوال بی پاسخ‎
من بدون توچه کنم‎
واشک امانم نمی دهد‎

 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393| 19:58 |باران| |

تو این دنیا

هیچی بدتر از انتظار وجود نداره ، هیچی

حتی اگه فکر کنی با این قضیه کنار اومدی

سخت در اشتباهی !

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393| 19:49 |باران| |

عشق یعنی ‎
چه باشی چه نباشی‎
هرصبح چشمانم را به روی چشمانت بازکنم 
هرروز دستانم را با لمس دستانت گرم 
وهرشب نفسم را به نفست بندکنم‎
عشق یعنی ‎
درانتظاردیدنت ثانیه هارا بشمارم ‎
با یادت زندگی کنم‎
وروزی که بیایی‎
طپشهای قلبت تنها آرامش این قلب بیقرارشود‎
عشق یعنی‎
لذت ببری ازانتظارجان کاهی که هرلحظه دیوانه ات می کند

 

شنبه بیست و چهارم خرداد 1393| 20:22 |باران| |

دلتنگ که می شوم پناه می آورم به عکسهای تو
درددوریت برقلب شکسته ام چنگ می زند
بخدا شکوه می کنم وبعد التماس ‎
ای کاش خداصدایم را می شنید چندسال ازعمرم را برمیداشت و فقط چند دقیقه تورابه من پس میداد 
دلتنگ صدایت نگاهت دستانت که می شوم
زمین و زمان را بهم میریزم 
دلتنگت که می شوم‎
دلم که هیچ،دنیا هم برایم تنگ می شود‎

 

رویاهایم با تو کم نیست
تویی که بامنی در سرزمین همیشه سبز خیالم هرروز، هرشب، هر لحظه
ومن، چون پروانه ای ازشهد شیرین لبانت سیراب میشوم  
وچون عاشقی ازخود بیخود شده به دورت میگردم     
ازچشمه زلال احساست جرعه جرعه مینوشم    
و چون پیچک به دورت میپیچم        
من با رویای بودن تو روزگار میگذرانم 
تو بی من چه میکنی‎؟‎‎‎

 

 

شنبه بیست و چهارم خرداد 1393| 20:11 |باران| |

گاهی وقتی میگویم

" حالم خوبه "

دوست دارم کسی در چشمانم

نگاه کند و بگوید

" راستشو بگو "

 

 

می دونی بعضی روزآ دیگـه

نـه خآطــــره

نـه بـــــغض

نـه اَشکـــــــــــــ

هیچ کدوم دردی اَزت دوآ نمی کنـه...

می شینی و زل می زنی یـه گوشه

زآنو هاتو بغـــــــــل می کنی

و بآ خودت میگی

دیگــــــــــــــه زورمـــــــــــــ نمی رســـــــــــه....!!

 

 

 

شنبه بیست و چهارم خرداد 1393| 19:17 |باران| |

دوستت دارم

گلایه از تکراری بودنش نکن

مشکل از مـــــن نیست

تو زیادی دوست داشتنی هستی

 

 

حرف های زیادی بلد نیستم

من تنها چشمان تو را دیدم

و گوشه ای از لبخندت که حرف هایم را دزدید

از عشق چیزی نمی دانم

اما دوستت دارم

کودکانه تر از آنچه فکر کنی

 

شنبه بیست و چهارم خرداد 1393| 19:5 |باران| |

باز هم من و قلم وکاغذ
من با احساسی پر از تنهایی و درد
دردی فراتر از بی کسی
غریبی
غربت یعنی همه باشند وتو تنها باشی 
غربت یعنی تحقیر روح بی درک هیچ دلیلی
غربت یعنی ارزش برای جسم بی اندیشه به روح
می نویسم
می نویسم از غربت
تا روح داغدارم،اندکی احساس آرامش کند
می نویسم
تا در میان واژه هایم،باز امید را از چشم های خدا هدیه بگیرم
تا همه بدانند بی لطف او ،بارانی نخواهد بود

 

 

 

به خودت افتخار کن
 ای سردار فاتح سرزمین احساسم
که سرزمین وحشی احساسم را به بند کشیده ای و بر قلب وجانم حاکمی
به خودت افتخار کن
قلبی را که به قیمت سالها تنهایی حفظ کرده ام به نازچشمی تسخیرکرده ای
به خودت افتخارکن ‎
*ای حاکم مطلق احساسم*

 

شنبه بیست و چهارم خرداد 1393| 18:48 |باران| |





خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا . . .

وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،

نورِ بي كرانِ تو در من جريان مي یابد ؛

و دعايم به بهترين شيوه ی ممكن متجلی می شود . . .

پس هم اكنون خود را در آغوش تو رها مي كنم ،

تا تمام آشفتگی ها و سردرگمي هايم ،

در حضور امن و گرمِ تو ،

به آرامی ذوب شوند و از ميان بروند . . .

جمعه بیست و نهم فروردین 1393| 0:45 |باران| |



الهی ...
سه خصلت است که نمی گذارد از درگاهت چیزی بخواهم ،
و فقط یک خصلت است که مرا به آن ترغیب می کند ؛

آن سه خصلت عبارتند از :
فرمانی که داده ای و من در انجامش درنگ کرده ام ،
و کاری که مرا از آن نهی فرمودی ولی من بدان شتافته ام ،
و نعمتی است که عطا فرموده ای ولی من در شکرگزاریش کوتاهی نموده ام ...

و اما تنها مساله ای که مرا به سویت می خواند :
تفضل و مهربانی تو به کسی است که به آستانت روی آورده ،
و چشمِ امید به تو بسته است ...

همه ی لطف و احسانت از روی تفضل ،
و همه ی نعمتهایت بی سبب و بدونِ زمینه ی استحقاق است ...

جمعه بیست و نهم فروردین 1393| 0:30 |باران| |


کاش می توانستم راحت حرف بزنم . . .
چیزی بگویم از دلتنگی . . .

میان آدم های دلتنگی که در این اتاق مجازی جمع شدند . . .


فقط می گویم منم مثل تو دلتنگم



جمعه بیست و نهم فروردین 1393| 0:16 |باران| |

این روزها می گذرند . . .

ولی من به این سادگی

از این روزهای تلخ نمی گذرم

. . .


. . .

چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین…!
کجاست آن لیلی ترین …؟

. . .

رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودن
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!

. ..

فکــر میــکردم تـو همــدردی!
ولــی نــه!
تــو هــم ، دردی. . .

. . .

این روزها اگر کسی پیدا شد
که شماره تلفنت رو حفظ بود
حتماً قدرش رو بدون
خیلی باید خاطرت براش عزیز باشه…

. . .

من تنها از یک چیز می ترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم..

. . .

ای مــتــرســکـــــ ! آنقدر دست‌هایت را باز نکن ، کسی‌ تو را در آغوش
نمی‌‌گیرد ، ایــســتــادگــی هــمــیــشــه تــنــهــایــی‌ مــیــاورد

. . .

بترسید از آدم هائی که عاشق نیستند ولی عاشقی کردن را خوب بلدند

. . .

دلتنگی تنها نصیب من از زیبایی های توست

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 23:56 |باران| |




روز 

را به یاد شب سپری خواهم نمود چرا که تسکین روزهایم همان شب آرام من با 

"حضور رویای توست"..

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 17:37 |باران| |


تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت،

دلتنگی ام 

را به باد می سپارد...



کاش 


میدانستی


لحظه هایم بی تو تنهاست ...

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 17:32 |باران| |


    لحظه 
های سیاه.....
لحظه های سفید......

چشمانم خسته اند

خسته از گریستن

خسته از انتظـــــار

 خسته از چشم دوختن به در به امید تو اما دریغ....

خسته از شمردن لحظه های بی تو

خسته از شمردن فاصله ها به امید با هم بودن اما دریغ.......

دیگر چشمانم سو ندارد




سوی گریستن.....سوی انتظار.........

آخر تا کی؟ تا کی عشق ما در بند فاصله ها خواهد بود؟؟؟؟؟؟

تا کی دیوار سیاه فاصله ها در مقابل عشق ما خواهد ایستاد؟

کی این دیوارهای جدایی در هم میشکنند 

و لحظه های سفید با هم بودن همراه با طلوع آفتاب عشق در آسمان آبی محبت تو طلوع میکند؟؟؟؟

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 17:27 |باران| |

ببین نگاه من از انتظار لبریز است
نه این بهار، که هر فصل
بى " تو " پاییز است ...


پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 17:10 |باران| |


برای عشقم دلتنگم
برای یک شب عاشقانه
برای آغوشش
برای نجوای دوستت دارمهایش که تا سپیده صبح هزاران بار برایم تکرار میکرد
دلتنگم برای عشقم
همان حس خوبی که فقط تو به من میدهی





من دلم تورامیخواهد
تویی که با ابرهای سیاه آسمان دلم 
با باران چشمانم 
می آیی 
می آیی ابرهارا با دستان نوازشگرت کنارمیزنی
اشک چشمانم را پاک می کنی
وچون شعله ی خورشید درقلبم نور و روشنی را می افروزی‎
من دلم تورامیخواهد
تویی که ندارمت اما آرزویم شده ای




برای رسیدن به آغوشت ‎
دوبال میخواهم‎
تا به خلوت تنهاییت پرواز کنم‎
روبرویت بنشینم‎
ازعشق برایم بخوانی ‎
ومن محو چشمانت ‎
تمام احساسم را شعرکنم ‎
پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 16:52 |باران| |


گاهی شنیدن صدایش
نگاه به چشمان عاشقش
میشود تمام دنیایت
جان میدهی تا لحظه ای آرزویت را به آغوش بکشی




من باشم و توباشی و دریا

چشمانم عشق را ازچشمانت بخواند
و لبانم طعم شیرینش را ازلبانت بچشد
می ماند صدای دریا و آغوشت
سکوت می کنم به صدای بوسه های موج و ساحل گوش می سپارم
و آرامشت را لمس میکنم


پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 16:35 |باران| |

زندگی باید کرد...  گاه با تلخی راه
گاه با یک گل سرخ  گاه با یک دل تنگ...
گاه باید رویید درمیان باران
گاه باید خندید با غمی بی پایان...


پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 16:20 |باران| |


یک نفر در همین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک
زندگی برایت جا گذاشته است . . .

خیالت راحت باشد ، آرام چشمهایت را ببند . . .
یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است . . .
یک نفر که از همه زیبایی های دنیا ، تنها تو را باور دارد . . .



دوشنبه نوزدهم اسفند 1392| 17:54 |باران| |